تبليغاتX
نقطه سر خط
تو لب گشودی و من محو یک سلام شدم . . . و بی مقدمه درگیر یک درام شدم . . . ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد . . . ورق زدی به خرف تو زود خام شدم . . . چه سطرهای عزیزی که رد شدی از من. . .  چه فصلهای قشنگی که نردبام شدم./
+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 23:17 |
دو فصل خواندی و ول کردی انتهایم را . . . دو فصل خواندی و پنداشتی تمام شدم . . . ورق ورق شدم و در غروب بر خوردم و در مسیر عبور تو قتل عام شدم . . . غرور ساکت من در مرور ساده تو . . . مرا درست نخواندی و من حرام شدم/.

و دوباره نقطه سر خط . . .

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 23:8 |
وفتی خاطراتمون زیاد میشه دیوار اتافمون پر میشه از عکس ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی...

دلم براش خیلی تنگ شده./

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 0:45 |
 میدونم ارامش زمانیه که باور کنم خدا دستهام تو دستهاش گرفته./

خدایا تو رو به همه چیز که تویی قسمت میدم همیشه دستهام تو دستهات نگهدار و این روزها دستهام محکم تر فشار بده چون به اطمینان و ارامش بیشتری احتیاج دارم.

برام دعا کنید... 

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 21:34 |
اين روزها پرم از بيم و اميد. بيم از گناه هايي كه ميترسم بسته باشن راه دعا كردنم و اميد به لطف و كرم خدايي كه جز اون كسي ندارم اين روزهاي تنهايي. اين روزها جاي مامان خيلي خاليه و من دلم خيلي براش تنگ شده.برام دعا كنيد ايم روزها سر افطار
+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 1:28 |
دلم کودکی میخواهد و دست نوازش مادری برای ارامش
+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 23:9 |
خيلي وقت چيزي ننوشتم. راستش حال خوشي نداشتم الان هم خيلي خوش نيستم ولي خستم از ساكت بودن و درد دل نكردن ولي خدا كنه بتونم بگم. چون خيلي وقت كه حرف زدن برام شده درد 

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 5:6 |
چه مغرورانه اشك ريختيم. چه مغرورانه سكوت كرديم. چه مغرورانه التماس كرديم. چه مغرورانه از هم گريختيم. . .

غرور هديه شيطان بود .عشق هديه خدا. هديه شيطان را به هم تقديم كرديم و هديه خداوند را از هم پنهان./

+ نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 1:17 |
خدایا چیکار کنم؟دیگه از دست خودم هم خسته ام.کلافه شدم.امروز نتونستم اروم تو مهمونی بشینم.انگار یکی داشت خفه ام میکرد.کلی با خودم جنگیدم تا تونستم چند ساعت بشینم.چیکار کنم؟ دارم دیوانه میشم.خدایا کمکم کن./
+ نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 19:37 |
صدا کن مرا صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت خون میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم...
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است./
+ نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 23:18 |


Powered By
BLOGFA.COM